در یک روستا ،زن و شوهری بودند که بچٌه هایشان ازدواج کرده بودند و سر زندگی خودشان رفته بودند.این زن و شوهر از نظر مادی فقیر بودند و زندگیشان از راه نگهداری یک گاو و فروختن شیر و ماست آن می گذشت.حالا که پیر شده بودند ،گاو را به یک نفر(نصفه که از این به بعدبه او آقای نصفه می گوییم) داده بودند تا برای آن ها نگه دارد، چون خودشان دیگر نمی توانستند از آن نگهداری کنند.این پیر زن و پیرمرد غازی داشتند _تصمیم گرفتند_آن غاز را سر بریده و
بخورند.پیرزن غاز را گرفت و به شوهرش داد و او غاز را سر برید و گذاشت بپزد.نزدیک غروب، که می خواستند غاز را آورده و بخورند ،دیدند از دور آقای نصفه!!به خانه شان می آید.آنها خیلی ناراحت شدند که چرا سر کله این آقای نصفه!! پیدا شده است.زن سریع غاز پخته را برد طبقه دوم خانه(که به آن تلار می گویند) پنهان کرد.از دور آقای نصفه!! دید که پیرزن یک چیزی را می برد بالا ،به روی خودش نیاورد.آمد داخل و با هم سلام علیک و چاق سلامتی کردن .- شام- زن چیزی آورد ،خوردند.با هم از قدیم و جدید صحبت کردند.موقع خواب شد آقای نصفه!!رفت بالا بخوابد. یادش آمد که سر شب زن چیزی را داشت قایم می کرد.چهار دست و پا دنبال گشت مبادا صدا به پایین برود.توی تاریکی دیگ رو دید که بالای تلار آویزان است.یواشکی دیگ را پایین آورد،رفت توی اتاق و همه غاز پخته درون دیگ را خورد ،لب و لوچه اش را پاک کرد ،رفت توی اتاق خوابید.صبح که شد رفت پایین تا صبحانه بخورد.سر صحبت که بازشد پیرمرد پرسید :آقای نصفه!!شما چند سال داری؟
جهت مطالعه ادامه داستان "ادامه مطلب" کلیک نمایید
ادامه مطلب
موضوع: گویش محلی و...،
تبلیغات


مقایسه گویش مردمان روستای خرمکوه با روستا های منطقه عمارلو و مناطق دیگر گیلان