پسری پدرش را به کولش گرفت تا او را به بیرون از خانه و دور از محل زندگی اش برده، در آن جا انداخته و برگردد.پدر بر پشت پسر می خندید
.پسر گفت:من تورا می برم که بیندازم،آن وقت تو می خندی؟پدر گفت:یاد کار خودم افتادم ،که من با پدرم چنین کردم و اینک تو هم با من همان می کنی!!!....
موضوع: گویش محلی و...،
.پسر گفت:من تورا می برم که بیندازم،آن وقت تو می خندی؟پدر گفت:یاد کار خودم افتادم ،که من با پدرم چنین کردم و اینک تو هم با من همان می کنی!!!....موضوع: گویش محلی و...،
تبلیغات


