Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

 
 
 
پسری پدرش را به کولش گرفت تا او را به بیرون از خانه و دور از محل زندگی اش برده، در آن جا انداخته و برگردد.پدر بر پشت پسر می خندید.پسر گفت:من تورا می برم که بیندازم،آن وقت تو می خندی؟پدر گفت:یاد کار خودم افتادم ،که من با پدرم چنین کردم و اینک تو هم با من همان می کنی!!!....



طبقه بندی: گویش محلی و...، 
دیدگاه ها : نظرات
نوشته شده در تاریخ 1388/04/12 توسط
نظرات:
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic